
وای باران؟
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما،
چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد
به سر،رودخروشان حیات
آب این رودبه سرچشمه نمیگرددباز
بهتر آن است که
غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را!!
در میان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
میتوانی توبه لبخندی این فاصله رابرداری؟
تو توانایی بخشش داری؟
دستهای تو توانایی آن را دارد؟
که مرا ،زندگی بخشد؟
چشمهای تو،به من میبخشد
شور عشق ومستی
وتو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته یی اززندگی من هستی...
من در آیینه،رخ خوددیدم
وبه توحق دادم،
آه میبینم،میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم...
من چه میگویم،آه...
باتو اکنون چه فراموشیها،
با من اکنون چه نشستها،خاموشیها
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من...